تبليغاتX
...بهانه ها

آوازی که می شنوی..

 

....
بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...

سید علی صالحی              

 

پ.ن: اومدم گفتم می خوام یه مدت سکوت کنم و تو سکوتم همراهتون باشم ، اینو نگفته سیستم و مودم و اینترنت و ... دست به دست هم دادن که نه بیام و نه بخونم و نه چیزی بگم! تو این مدت حس کردم خیلی دلم تنگ شده. واسه اینجا.. واسه وبلاگای شما.. واسه خودتون.. مرسی که تنهام نذاشتین. در اولین فرصت بهتون سر میزنم.

 
پ.ن: این پست یک پیام بازرگانی میان برنامه ی سکوت بود!

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 23:15| جمعه هشتم آبان 1388 •

این روزها که می گذرد...

 

دلم میخواد از حالا شروع کنم نگران نبودن برای باید ها و نباید ها رو تمرین کنم!

دلم میخواد کمتر کاری رو انجام بدم که عقلم میگه باید انجام بدی ولی دلم میگه الان حسش نیست!

دلم میخواد وقتی دارم با خودم میگم خیلی وقته به فلانی اس ام اس نزدم یا خبری از فلان دوستم نگرفتم یا مدتیه تو وبلاگ بهمانی کامنت نذاشتم یا...... خودمو نگران این حرفا نکنم.

میدونید چیه؟ بعضی وقتا آدم دلش با دوستاش هست ... دورادور حواسش باهاشونه اما گاهی ترجیح میده تو سکوت همراهیشون کنه.

اگه دیدید یه مدت تو وبلاگتون حرفی نزدم یا حتی اینجا پست جدیدی نوشته نمیشه بدونین میام به اینجا سر میزنم، به شما سر میزنم... حتی اگه کامنت نذارم!

همه چی مرتبه.. حالم خوبه... ولی میخوام یه مدت سکوت دلخواهم رو تجربه کنم

شایدم اومدم اینجا شعری.. متنی.. نوشتم و اعلام حضور کردم

مراقب خودتون باشید دوستای خوبم

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 10:58| جمعه بیست و چهارم مهر 1388 •

در دل من چیزیست.. مثل یک بیشه ی نور!!

 


سرم شلوغه اما به یادتون هستم... دلم پیشتونه.. سعی میکنم به یکی یکیتون سر بزنم... امیدوارم هرچه زودتر بتونم از محل کار جدیدم به اینترنت وصل بشم و فرصت بیشتری داشته باشم واسه سر زدن و خوندنتون.. کار جدیدی که با خواهرم شروع کردیم باعث میشه خوشحال باشم و انرژی داشته باشم

 

 

اگه یادم باشی زود برمیگردم...


 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 21:34| یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

 

 

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور....

 

 

 

نمیدونم وقتی تو شرایطی خاص...که موندی چیکار کنی و چیکار نکنی ... که چی در اختیار توئه و چی نیست.... یهو  چشمت به این بیت بیفته... بین یه عالم شعر دیگه یهو این شعرو ببینی... این میتونه معنی خاصی داشته باشه یا نه!

موندم تو این اسرار غیب پشت پرده که هر دم تازه تر از تازه تری می رسد!!

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 20:31| دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 •

باران یعنی: تو برمی گردی!

 

روزی‌ که‌ دیدمت‌
تمام‌ِ نقشه‌هایم‌ ،
تمام‌ِ پیش‌ْبینی‌هایم‌ را پاره‌ کردم‌ !
چون‌ اَسبی‌ عرب‌ ،
باران‌ِ تو را پیش‌ از خیس‌ شُدن‌ بو کشیدم‌ !
صدایت‌ را
ـ پیش‌ از آن‌ که‌ لَب‌ واکنی‌ ـ شنیدم‌
وَ بافه‌های‌ گیسَت‌ را گشودم‌
پیش‌ از آن‌ که‌ ببافی‌شان‌ !

چشمانت‌ شب‌ِ بارانی‌ست‌
که‌ کشتی‌ها در آن‌ غرق‌ می‌شوند
وَ تمام‌ِ نوشته‌های‌ مرا
در آینه‌ای‌ بی‌خاطره‌
بَر باد می‌دهند !

******************

چه‌قدر به‌ تو محتاجم‌ !
هنگامی‌ که‌ فصل‌ِ گریه‌ می‌رسد،
چه‌قدرها که‌ باید پی‌ِ دستانت‌ بگردم‌
در خیابان‌های‌ شلوغ‌ُ خیس‌...

گُل‌ِ یاس‌ِ دفترِ من‌ !
دردِ دل‌ْانگیزُ
عشق‌ِ عظیمم‌ !

****************

دوستت‌ دارم‌ُ
با تو لج‌ْبازی‌ نمی‌کنم‌ !
مانندِ کودکان‌،
سَرِ ماهی‌ها با تو قهر نخواهم‌ کرد:
ماهی‌ِ قرمز مال‌ِ تو،
ماهی‌ِ آبی‌ مال‌ِ من‌...

هر دو ماهی‌ مال‌ِ تو باشدُ
تو مال‌ِ من‌ !


من‌ شاعرم‌ُ تنها ثروتم‌
دفترِ شعرهایم‌
وَ چشمان‌ِ زیبای‌ توست‌ !

****************

اگر نشانی‌اَم‌ را بپُرسند،
می‌گویم‌:
تمام‌ِ پیاده‌روهای‌ جهان‌!
اگر گُذرنامه‌ بخواهند،
چشمان‌ِ تو را نشانشان‌ می‌دهم‌ !
می‌دانم‌ که‌ سفر کردن‌ به‌ دیارِ چشمانت‌،
حق‌ِ طبیعی‌ِ تمام‌ِ مَردُم‌ِ دُنیاست‌ !

 

                                                             نزار قبانی

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 11:15| یکشنبه هشتم شهریور 1388 •

پارادوکس!

 

زیستن

سخت ساده است!

 و

پیچیده نیز هم!

 

پ.ن: نمیدونم این شعر که قطعه ای از  "چیدن سپیده دم"  هست که با صدای شاملو ئه شعرای خودشه یا ترجمه ست.

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 18:46| چهارشنبه چهارم شهریور 1388

فال ِ "آوای آزاد" !!

 

بذار تا برات بگم :
وقتی که فردا صب خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه
وقتی که صدای بوق ماشینا سکوت خیابونو بهم بزنه
وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
وقتی که فواره پارک با گلا و چمنا آب بازی کنه
وقتی صدای "بابا نان داد" بچه ها از پنجره کلاس شنیده بشه
وقتی که میوه فروش سر کوچه جلوی مغازه شو آب و جارو کنه
وقتی که اولین خمیر نونوائی با تن داغ تنور آشنا بشه
وقتی که اخبارگوی رادیو شروع کنه به خوندن دروغای رو کاغذ
و قتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز و بشنوی !
من
من تو انتهای این روزگار لعنتی دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم !

 

                                                                                                               سعید قنبری

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 18:29| چهارشنبه چهارم شهریور 1388 •

لحظه ای با من باش...

 


صبح چهارشنبه که می رفتم دفتر به اینا برخوردم! دیدم پای یه دیوار قدیمی، از شکاف سطح سیمانی قرن،  گلهای آبی روئیده!!

 

پنج شنبه رفته بودیم دریا...
شریک لحظه های ثبت شده ام از یک روز کنار آبهای خزر باشید!


دریا

این هم دریا که سرش با هیچ سری سازگار نیست!

 

ما دو تا!!

 


 در چند متری دریا هم میتونه کویر وجود داشته باشه! در حالیکه کافیه یه متر زمینو بکنی تا به آب برسی! کویری بر سطح آب!!

 

بدون شرح!!

 


 این روزها که هوای اینجا  گاهی آفتاب و گاهی ابره... وقتی خورشید میره پشت ابرا...

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 23:21| جمعه سی ام مرداد 1388 •

بودن!

 

 


« هر کسی ، به اندازه ای که احساسش می کنند ، " هست "
هر کسی را نه بدان گونه که " هست " ، احساس می کنند ،
بدان گونه که " احساسش " می کنند ، هست. »

                                                                                            دکتر شریعتی

 

نمی دانم چقدر " هستم "
 نمی دانم چقدر " هستی "
فقط می دانم که هستیم!
می دانم که هر چقدر احساست کنم خواهی بود... همان گونه که احساست  کنم...
می دانم همانقدر و همان گونه که احساسم می کنی خواهم بود...
می بینی؟! ما همدیگر را می سازیم!

 

پ.ن: نمایشگاه مجازی کتاب به آدرس http://book24.ir/ !

فکر کنم جالب باشه! چند دقیقه پیش تو برنامه تازه ها شنیدم. الان که رفتم سر بزنم سرعت خیلی پایین بود. احتمالا کاربرا زیادن.

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 11:51| یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 •

دیوانه وارش!

 

" و چون باران بر خاک ریخت و بوی بهشتی خاک برخاست... من به تو گفتم دوستت می دارم ای حبیب خاکی من... بسی بیش از آنکه خاک تشنه یاد باران را دوست می دارد..."

هر وقت بارون می گیره و من ذوق زده میشم (معمولا بارونای تابستون منو بیشتر از همیشه هیجان زده می کنه) این شعر یادم میاد. تو صفحه اول یکی از کتابام نوشتمش ولی یادم نیس از کجا آوردم و از کیه.

همین چند لحظه پیش یهو بارون با چه شدتی شروع کرد به باریدن! نمیدونین چه حالی میده وقتی تو خیابونی و یهو شیلنگ از آسمون وا میشه و تو می مونی و غافلگیری بارونای شمال که هرکی از نزدیک ندیده باورش نمیشه! یهو با شدت شروع میشه و واقعا انگار یه عالم شیلنگ تو آسمون وا کردن و بعد از چند دقیقه یهو تموم! انگار نه انگار خبری بوده! دوستای غیر شمالیه من با ناباوری می گفتن مثه تو فیلماست!

ولوله ای که بین مردم تو خیابون را میفته خیلی هیجان انگیزه! همه با لبخندی بر لب تقریبا در حال دویدن! کاش میشد صداش و حس رطوبت دوست داشتنیش و بوش رو اینجا براتون بذارم!

 جای شما خالی

 

پ.ن: به زبون محلی به همچین بارون دیوونه ای میگن دیوانه وارش!

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 19:55| یکشنبه هجدهم مرداد 1388 •