X
تبلیغات
...بهانه ها

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن..

 

عید که آمد فکری برای آسمان ِ تو خواهم کرد...

یادم باشد روزهای آخر ِ اسفند ،

دستمال ِ خیسی روی ستاره هایت بکشم و گلدانی کنار ماهت بگذارم....

حالا کمی صبر کن...

بهار که آمد... فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی ِ خودم خواهم کرد...

 

  

 

آآآه ای سال 88 !! چه هدیه ها که برایم به ارمغان آوردی... فراموشت نخواهم کرد...

فکرش را که میکنم میبینم سالی که آخرین روزهایش را زندگی میکنیم، در زندگی شخصی من سال مهمی هست و خواهد بود. سال یافتن ها..  دریافتن ها... بدست آوردن ها.... پیدا کردن مسیری برای زندگی که گم شده ام بود ... درک شادمانی وصف ناشدنی پس از رنجی به یاد ماندنی!... درکِ معجزه!... درکِ " هست اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور" ! .... درک عشقی عظیم که فراتر از تصور ِ قلبم بود!...

اینها که گفتم به این معنا نیست که رنج نبوده...  درد هم بوده نفس گیر ... درد ِ رنج مردم سرزمینم...  درد ِ دروغ ها و فریب ها... درد ِ ناراستی ها...

آآآه ای سال 88!!...

از خدا می خواهم این سال که از راه می رسد برای همه  سال بهتری باشد از سالهای گذشته ی عمرشان...  عیدتان مبارک...

.

.

.

بهار که بیاید.... فکری برای آسمان ِ تو خواهم کرد عزیز ِ قلبم...

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 13:1| جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 •

و چشمانت که قهوه زاری بی مرز را تداعی می کنند..

 

غیبتت حضور ِ هراس است!
بی تو یکی کودک می شوم،
گم شده در کوچه های هیولایی جهان!
کودکی که از کودکی
تنها طعم گنگ ِ شیر مادر با اوست!
اُفتان می گذرم از میان آدمیانی
که به فرمان عورت ِ خویش پوزار می کشند
به سان ِ سیل آبی که شنا را به آرزویی محال بدل می کند!
و من غرق می شوم،
غرق می شوم،
غرق می شوم...

حضورت غیبت هراس است!
باز می گردی ُ تمام سیل آب های جهان تبخیر می شوند!
با دستانی سرشار از زیتون ُ عسل
و چشمانی که قهوه زاری بی مرز را تداعی می کنند!
چون کبوتر ِ خیسی،
در چال های کنج ِ لبانت بیتوته می کنم
و آن کودک
عطر ِ‌ آغوش ِ مادر را بازمی یابد!

                                                                 " یغما گلروئی "

 

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 15:13| شنبه یکم اسفند 1388

گشته ام در جهان و آخر ِ کار....

 

 این روزها عجیب دلم نوشتن میخواهد... دلم می خواست می شد یا میتوانستم از حس ِ این روزهایم بنویسم.. عجیب است! همیشه گفته ام نوشتن بهانه می خواهد و حالا که تو هستی... حالا که بهانه ام جور است... حالا که حرفهای دلم بسیار... نمی توانم بنویسم!

از پشت کوه های فاصله آفتابی شدی و کاری کردی که بعد از آنهمه دوری همه چیز برایم زنده شود... این بار با رنگی دیگر ، با عطری دیگر ، با هوایی که با گذشته ها فرق می کند... هنوز هم باورش برایم سخت است... هنوز هم...

باور کردنی نیست.... این عشق و ... غمی نیست ... از درد و ... کمی نیست... وقتی که تو هستی...

از روزی که آمدی دلم پر شده از رنگین کمان هزار رنگی از احساسات مختلف... غم و دلتنگی و دلخوری و سوال و تردید... که از گذشته ها مانده بود... حیرت و شوق و دلتنگی ... که با خودت آوردی.... و عشق و عشق و عشق ...

هنوز هم باورش برایم سخت است... حتی هنوز هم...

حتی وقتی که بعد از سالها نگاهمان به هم دوخته شد... بعد از سالها ، ساعت ها کنار هم قدم زدیم... بعد از سالها حس آرامش عمیق ِ با تو بودن سرشارم کرد... سکوت دوست داشتنی ِ دلخواهمان... عشقی که در تو موج می زند و از چشمانت به تمام وجودم جاری می شود.... حیرت آور است لذت درک این عشق... و تنهایی ِ من ، شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد... و خاصیت عشق این است....

دلم می خواست می توانستم عمق احساسم را جوری نشانت بدهم که تمام ترس هایت در گرمای این باور ذوب شود... دلم می خواست هر روز برایت شعری تازه بگویم... حرفی تازه بنویسم.. خیالی تازه ببافم... که دوریمان کمرنگ تر شود ... که فاصله ها ما را در کام خود نکشند ... تا همیشه بدانی ... من با تو ام هرجا که هستی... حتی اگر با هم نباشیم...

حتی اگر راهمان دور... حتی اگر دیدارمان دیر... دلم به با هم بودن دلهامان گرم است...

چه حرفها که باید برای هم بگوییم... چه بحث های دلنشینی... چه پروازها در آسمان ِ آگاهی... رابطه مان همیشه برایم حیرت آور بوده ، از گذشته تا امروز... که چطور دو انسان ظاهرا متفاوت – من آینقدر آرام و تو آنقدر در هیاهو – تا این اندازه می توانند شبیه هم باشند... آنقدر که تو در ابتدای جمله ای هستی و من می دانم چه می خواهی بگویی... آنقدر که من سوالی را نگفته تو جوابم را میگویی... و عجیب اینجاست که هر چه می گوییم و می شنویم انگار هنوز قطره ای از این دریا گفته نشده...

چگونه فکر کردی که من بدون تو می توانم به اوج پرواز برسم؟! در حالی که حتی وقتی نبودی ، هرگاه درک چیزی برایم سخت میشد، در خیالم آنرا برای تو میگفتم و انگار درکش برایم آسان تر میشد... وقتی کنار تو ام حس میکنم هر لحظه بهتر از لحظه ی پیشم... لذتی عجیب میبرم که بین آدمهایی که تو را میشناسند و فقط ظاهر شاد و پر هیاهویت برایشان نمودار شده ، من به کشف ابعادی از وجود تو رسیده ام که کمتر به دیگران نشانش داده ای! حس میکنم وقتی که با همیم به خود ِ کامل مان  نزدیک تریم.

حالا پس از گذشت این سالها ی دوری.. حالا که بر گشتی... در می یابم که همه چیز ، هر اتفاقی که بین ما رخ داد درس زندگی بود... باید اینطور میشد... باید به اینجا می رسیدیم که ببینیم نه من و نه تو نمی توانیم هیچ کس را به جای هم بپذیریم... هر لحظه در حال شکر خدا هستم و نمی دانم چطور می توانم تمامی شکرش را به جا آورم...

دوباره به هم  رسیدنمان به معجزه ای شبیه است که هیچ انتظارش را نداری... هنوز هم باورش برایم سخت است....

اینها که گفتم را هم تو می دانی و هم من... نوشتنش نه به این خاطر بود که این روزها از یادمان نرود... نوشتم که دفتر بهانه هایم آرزو به دل ِ از تو نوشتن نماند ... حالا که تو هستی ... حالا که بهانه ام جور است ....

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 14:54| پنجشنبه هشتم بهمن 1388 •

...

 

خدایا...

چقدر مهربانی

 کنار دستمان پرپر می زد و

آینه نبود

تا تبسم خویش را تماشا کنیم!

 

 

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 1:23| دوشنبه بیست و یکم دی 1388

امان از راز گمشده ی چشمهات...

 

....اما راز ِ چشمت

در روزمرگی نگاه های بی خاصیت گم شد

و هرچه گفتیم از در بود و

هرچه شنیدیم از دیوار...

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 23:20| سه شنبه هشتم دی 1388

آینه ی کوچک جیبی ات را رو به آسمان بگیر

 

هرگز هیچ لحظه ای ، عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست. لحظه های بزرگ ، می آیند ؛ اما به گذشته نمی روند. هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند، ما را در میان می گیرند، اندکی نزد ما درنگ می کنند، اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند، و اگر نداشته باشیم، طبق قانون طبیعی ِ لحظه های بزرگ، واپس می نشینند - برای مدتها. بُزخو می کنند، تا باز، کی. لحظه های تنومند ِ پربار و بر، نمی گذرند تا نابود شوند. آنها در ظلمت ِ تفاخر ما - که خود را مالک آن لحظه ها می دانیم - مومیایی نمی شوند، و همچون سکه ای عتیقه در صندوقی کهنه و بدقفل نمی مانند. آنها عقب گرد می کنند، شتابان، و در انتظار انسان ِ لایق می مانند...
لحظه های بزرگ، لحظه های شکوهمند، همیشه در آینده یی متصل به حال جای دارند.هرگز لحظه ای بزرگتر از آن که در آستانه ی در ایستاده پا به پا می کند تا ورود کند، وجود ندارد...


........... انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد؛ لحظه هایی که تباه شده اند یا به رفعت ِ ممکن رسده اند. نمی تواند، و نباید بتواند. هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است، هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است، همانگونه که هیچ پیروزی ِ عظیمی به دست نیامده؛ چرا که مصیبت های بزرگ - آنسان که پیروزی های بزرگ - متعلق به لحظه های بزرگ اند، و لحظه های بزرگ، هنوز و همیشه در پیش ِ روی ما هستند.


......... تو بهترین شعرت را خواهی ساخت، بهترین پرده ی نقاشی ات را، بهترین پیکره ات، بهترین آهنگت، بهترین داستانت، بهترین بنایت را؛ و چون ساختی و خلاص شدی، خواهی دید که نساخته ای، و خواهی ساخت. تو بهترین قدمت را در راه نجات یک ملت ِ سراپا درد برخواهی داشت، و آنگاه خواهی دید که برنداشته ای و برخواهی داشت، و باز، و باز.


...... آزادی در آینده به دست خواهد آمد، انقلاب ها در آینده اتفاق خواهد افتاد، بچه ها در آینده به دنیا خواهند آمد؛ و آنها که به دنیا آمده اند دیگر بچه نیستند؛ و انقلاب هایی که به وقوع پیوسته اند و به ثمر رسیده اند دیگر انقلاب نیستند، خاطرات انقلاب اند، و خاطره کاری جز برانگیختن، نیرو دادن، سُراندن، و رویاندن ندارد. گذشته، یک آینه ی کوچک جیبی ست. اگر دقیقا آن را رو به آینده نگه داریم، بخش هایی از آینده را می توانیم در آن ببینیم، و این است که می انگاریم لحظه های بزرگی که در گذشته می بینیم به راستی در گذشته جای دارند؛ اما چنین نیست که نیست. آینه ی کوچک جیبی ات را رو به آسمان بگیر تا بدانی که در آن، جز آسمان ِ بیکران خبری نیست؛ و در آسمان ِ بیکران شاید خبرهاست...

 

                                                                                                                نادر ابراهیمی

آتش بدون دود/کتاب چهارم/ فصل ۱

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 17:46| چهارشنبه یازدهم آذر 1388

آتش بدون ِ دود نمی شود ، جوان بدون ِ گناه!

 


"... خواستن .. بی شک همه می خواستند. در این هیچ بحثی نبود. بحث ، بر سر توانستن بود ؛ و اینکه خواستن ، در عمل، همان توانستن نیست. خواستن، کاری ذهنی ست، و توانستن، کاری عینی. فاصله ی میان این دو ، از میان برداشتنی ست؛ اما نه فقط با تخیلات شیرین ِ خواستن."

این روزها در حال خوندن " آتش بدون دود " نادر ابراهیمی ام. دارم با خیال آسوده مزه مزه ش می کنم و لذت خوندنش رو با تمام وجودم حس می کنم. اونقدر زندگی ، احساس ، درد ، عشق و ... در این نوشته ها هست که باورش سخته حقیقی نباشه. دلم میخواد برم "بازار ترکن" شهرمون که چند سالی هست دایر شده و خیلی از فروشنده هاش ترکمن هستند و خونه و زندگیشون رو گذاشتن و اومدن اینجا واسه کار و بازار شلوغ و پر طرفداری هم از کار در آوردن... برم و ازشون بپرسم " گالان اوجا" و " سولماز" رو میشناسن؟! از نوادگان کدوم قبیله هستن؟ " یموت" یا " گوکلان" ؟!
چه لحظه ها که با جمله جمله ی این کتاب از هیجان یا غم یا شادی بغض تو گلوم نشست و اشک به چشمم... دارم لذت میبرم.. زیاد!
و عشق... حاکم نوشته های نادر ابراهیمی.. اینجا هم نه فقط حضورش در دل داستان و در دل تک تک شخصیتها حس میشه.. بلکه جایی خودش دست از روایت داستان میکشه و از عشق میگه :


" از عشق سخن باید گفت، همیشه از عشق سخن باید گفت.
"عشق" در لحظه پدید می آید ، " دوست داشتن " در امتداد زمان. این ، اساسی ترین تفاوت میاد عشق و دوست داشتن است. عشق، معیارها را در هم میریزد؛ دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا میشود... عشق قانون نمیشناسد، دوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست...
عشق در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده میگیرد ، پس می زند ، له میکند و می گذرد. دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به اسمان می فرستد ، و چون خاطره ای حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن میگمارد. عشق سِحر است؛ دوست داشتن باطل السحر. عشق و دوست داشتن در پی هم می آیند ؛ اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق انقلاب است؛ دوست داشتن اصلاح. میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید ، و از عشق به دوست داشتن ؛ اما به هر حال ؛ این حرکت از خود به خود نیست؛ از نوعی به نوعی ست ، از خمیره یی به خمیره یی.. و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فرو چکید..."

دارم باهاش زندگی میکنم! جای شما خالی!

 

آتش بدون ِ دود نمی شود ، جوان بدون ِ گناه! (مثل ترکمنی)

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 23:6| جمعه ششم آذر 1388

آوازی که می شنوی..

 

....
بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...

سید علی صالحی              

 

پ.ن: اومدم گفتم می خوام یه مدت سکوت کنم و تو سکوتم همراهتون باشم ، اینو نگفته سیستم و مودم و اینترنت و ... دست به دست هم دادن که نه بیام و نه بخونم و نه چیزی بگم! تو این مدت حس کردم خیلی دلم تنگ شده. واسه اینجا.. واسه وبلاگای شما.. واسه خودتون.. مرسی که تنهام نذاشتین. در اولین فرصت بهتون سر میزنم.

 
پ.ن: این پست یک پیام بازرگانی میان برنامه ی سکوت بود!

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 23:15| جمعه هشتم آبان 1388

این روزها که می گذرد...

 

دلم میخواد از حالا شروع کنم نگران نبودن برای باید ها و نباید ها رو تمرین کنم!

دلم میخواد کمتر کاری رو انجام بدم که عقلم میگه باید انجام بدی ولی دلم میگه الان حسش نیست!

دلم میخواد وقتی دارم با خودم میگم خیلی وقته به فلانی اس ام اس نزدم یا خبری از فلان دوستم نگرفتم یا مدتیه تو وبلاگ بهمانی کامنت نذاشتم یا...... خودمو نگران این حرفا نکنم.

میدونید چیه؟ بعضی وقتا آدم دلش با دوستاش هست ... دورادور حواسش باهاشونه اما گاهی ترجیح میده تو سکوت همراهیشون کنه.

اگه دیدید یه مدت تو وبلاگتون حرفی نزدم یا حتی اینجا پست جدیدی نوشته نمیشه بدونین میام به اینجا سر میزنم، به شما سر میزنم... حتی اگه کامنت نذارم!

همه چی مرتبه.. حالم خوبه... ولی میخوام یه مدت سکوت دلخواهم رو تجربه کنم

شایدم اومدم اینجا شعری.. متنی.. نوشتم و اعلام حضور کردم

مراقب خودتون باشید دوستای خوبم

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 10:58| جمعه بیست و چهارم مهر 1388

 

 

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور....

 

 

 

نمیدونم وقتی تو شرایطی خاص...که موندی چیکار کنی و چیکار نکنی ... که چی در اختیار توئه و چی نیست.... یهو  چشمت به این بیت بیفته... بین یه عالم شعر دیگه یهو این شعرو ببینی... این میتونه معنی خاصی داشته باشه یا نه!

موندم تو این اسرار غیب پشت پرده که هر دم تازه تر از تازه تری می رسد!!

 

!! نوشته شده توسط MarzYeh | 20:31| دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388