آینه ی کوچک جیبی ات را رو به آسمان بگیر
هرگز هیچ لحظه ای ، عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست. لحظه های بزرگ ، می آیند ؛ اما به گذشته نمی روند. هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند، ما را در میان می گیرند، اندکی نزد ما درنگ می کنند، اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند، و اگر نداشته باشیم، طبق قانون طبیعی ِ لحظه های بزرگ، واپس می نشینند - برای مدتها. بُزخو می کنند، تا باز، کی. لحظه های تنومند ِ پربار و بر، نمی گذرند تا نابود شوند. آنها در ظلمت ِ تفاخر ما - که خود را مالک آن لحظه ها می دانیم - مومیایی نمی شوند، و همچون سکه ای عتیقه در صندوقی کهنه و بدقفل نمی مانند. آنها عقب گرد می کنند، شتابان، و در انتظار انسان ِ لایق می مانند...
لحظه های بزرگ، لحظه های شکوهمند، همیشه در آینده یی متصل به حال جای دارند.هرگز لحظه ای بزرگتر از آن که در آستانه ی در ایستاده پا به پا می کند تا ورود کند، وجود ندارد...
........... انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد؛ لحظه هایی که تباه شده اند یا به رفعت ِ ممکن رسده اند. نمی تواند، و نباید بتواند. هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است، هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است، همانگونه که هیچ پیروزی ِ عظیمی به دست نیامده؛ چرا که مصیبت های بزرگ - آنسان که پیروزی های بزرگ - متعلق به لحظه های بزرگ اند، و لحظه های بزرگ، هنوز و همیشه در پیش ِ روی ما هستند.
......... تو بهترین شعرت را خواهی ساخت، بهترین پرده ی نقاشی ات را، بهترین پیکره ات، بهترین آهنگت، بهترین داستانت، بهترین بنایت را؛ و چون ساختی و خلاص شدی، خواهی دید که نساخته ای، و خواهی ساخت. تو بهترین قدمت را در راه نجات یک ملت ِ سراپا درد برخواهی داشت، و آنگاه خواهی دید که برنداشته ای و برخواهی داشت، و باز، و باز.
...... آزادی در آینده به دست خواهد آمد، انقلاب ها در آینده اتفاق خواهد افتاد، بچه ها در آینده به دنیا خواهند آمد؛ و آنها که به دنیا آمده اند دیگر بچه نیستند؛ و انقلاب هایی که به وقوع پیوسته اند و به ثمر رسیده اند دیگر انقلاب نیستند، خاطرات انقلاب اند، و خاطره کاری جز برانگیختن، نیرو دادن، سُراندن، و رویاندن ندارد. گذشته، یک آینه ی کوچک جیبی ست. اگر دقیقا آن را رو به آینده نگه داریم، بخش هایی از آینده را می توانیم در آن ببینیم، و این است که می انگاریم لحظه های بزرگی که در گذشته می بینیم به راستی در گذشته جای دارند؛ اما چنین نیست که نیست. آینه ی کوچک جیبی ات را رو به آسمان بگیر تا بدانی که در آن، جز آسمان ِ بیکران خبری نیست؛ و در آسمان ِ بیکران شاید خبرهاست...
نادر ابراهیمی
آتش بدون دود/کتاب چهارم/ فصل ۱
آتش بدون ِ دود نمی شود ، جوان بدون ِ گناه!
"... خواستن .. بی شک همه می خواستند. در این هیچ بحثی نبود. بحث ، بر سر توانستن بود ؛ و اینکه خواستن ، در عمل، همان توانستن نیست. خواستن، کاری ذهنی ست، و توانستن، کاری عینی. فاصله ی میان این دو ، از میان برداشتنی ست؛ اما نه فقط با تخیلات شیرین ِ خواستن."
این روزها در حال خوندن " آتش بدون دود " نادر ابراهیمی ام. دارم با خیال آسوده مزه مزه ش می کنم و لذت خوندنش رو با تمام وجودم حس می کنم. اونقدر زندگی ، احساس ، درد ، عشق و ... در این نوشته ها هست که باورش سخته حقیقی نباشه. دلم میخواد برم "بازار ترکن" شهرمون که چند سالی هست دایر شده و خیلی از فروشنده هاش ترکمن هستند و خونه و زندگیشون رو گذاشتن و اومدن اینجا واسه کار و بازار شلوغ و پر طرفداری هم از کار در آوردن... برم و ازشون بپرسم " گالان اوجا" و " سولماز" رو میشناسن؟! از نوادگان کدوم قبیله هستن؟ " یموت" یا " گوکلان" ؟!
چه لحظه ها که با جمله جمله ی این کتاب از هیجان یا غم یا شادی بغض تو گلوم نشست و اشک به چشمم... دارم لذت میبرم.. زیاد!
و عشق... حاکم نوشته های نادر ابراهیمی.. اینجا هم نه فقط حضورش در دل داستان و در دل تک تک شخصیتها حس میشه.. بلکه جایی خودش دست از روایت داستان میکشه و از عشق میگه :
" از عشق سخن باید گفت، همیشه از عشق سخن باید گفت.
"عشق" در لحظه پدید می آید ، " دوست داشتن " در امتداد زمان. این ، اساسی ترین تفاوت میاد عشق و دوست داشتن است. عشق، معیارها را در هم میریزد؛ دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا میشود... عشق قانون نمیشناسد، دوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست...
عشق در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده میگیرد ، پس می زند ، له میکند و می گذرد. دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به اسمان می فرستد ، و چون خاطره ای حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن میگمارد. عشق سِحر است؛ دوست داشتن باطل السحر. عشق و دوست داشتن در پی هم می آیند ؛ اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق انقلاب است؛ دوست داشتن اصلاح. میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید ، و از عشق به دوست داشتن ؛ اما به هر حال ؛ این حرکت از خود به خود نیست؛ از نوعی به نوعی ست ، از خمیره یی به خمیره یی.. و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فرو چکید..."
دارم باهاش زندگی میکنم! جای شما خالی!
آتش بدون ِ دود نمی شود ، جوان بدون ِ گناه! (مثل ترکمنی)
آوازی که می شنوی..
....
بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...
سید علی صالحی
پ.ن: اومدم گفتم می خوام یه مدت سکوت کنم و تو سکوتم همراهتون باشم ، اینو نگفته سیستم و مودم و اینترنت و ... دست به دست هم دادن که نه بیام و نه بخونم و نه چیزی بگم! تو این مدت حس کردم خیلی دلم تنگ شده. واسه اینجا.. واسه وبلاگای شما.. واسه خودتون.. مرسی که تنهام نذاشتین. در اولین فرصت بهتون سر میزنم.
پ.ن: این پست یک پیام بازرگانی میان برنامه ی سکوت بود! ![]()
این روزها که می گذرد...
دلم میخواد از حالا شروع کنم نگران نبودن برای باید ها و نباید ها رو تمرین کنم!
دلم میخواد کمتر کاری رو انجام بدم که عقلم میگه باید انجام بدی ولی دلم میگه الان حسش نیست!
دلم میخواد وقتی دارم با خودم میگم خیلی وقته به فلانی اس ام اس نزدم یا خبری از فلان دوستم نگرفتم یا مدتیه تو وبلاگ بهمانی کامنت نذاشتم یا...... خودمو نگران این حرفا نکنم.
میدونید چیه؟ بعضی وقتا آدم دلش با دوستاش هست ... دورادور حواسش باهاشونه اما گاهی ترجیح میده تو سکوت همراهیشون کنه.
اگه دیدید یه مدت تو وبلاگتون حرفی نزدم یا حتی اینجا پست جدیدی نوشته نمیشه بدونین میام به اینجا سر میزنم، به شما سر میزنم... حتی اگه کامنت نذارم!
همه چی مرتبه.. حالم خوبه... ولی میخوام یه مدت سکوت دلخواهم رو تجربه کنم ![]()
شایدم اومدم اینجا شعری.. متنی.. نوشتم و اعلام حضور کردم ![]()
مراقب خودتون باشید دوستای خوبم![]()
در دل من چیزیست.. مثل یک بیشه ی نور!!

سرم شلوغه اما به یادتون هستم... دلم پیشتونه.. سعی میکنم به یکی یکیتون سر بزنم... امیدوارم هرچه زودتر بتونم از محل کار جدیدم به اینترنت وصل بشم و فرصت بیشتری داشته باشم واسه سر زدن و خوندنتون.. کار جدیدی که با خواهرم شروع کردیم باعث میشه خوشحال باشم و انرژی داشته باشم![]()

اگه یادم باشی زود برمیگردم...
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور....
نمیدونم وقتی تو شرایطی خاص...که موندی چیکار کنی و چیکار نکنی ... که چی در اختیار توئه و چی نیست.... یهو چشمت به این بیت بیفته... بین یه عالم شعر دیگه یهو این شعرو ببینی... این میتونه معنی خاصی داشته باشه یا نه!
موندم تو این اسرار غیب پشت پرده که هر دم تازه تر از تازه تری می رسد!!
باران یعنی: تو برمی گردی!
روزی که دیدمت
تمامِ نقشههایم ،
تمامِ پیشْبینیهایم را پاره کردم !
چون اَسبی عرب ،
بارانِ تو را پیش از خیس شُدن بو کشیدم !
صدایت را
ـ پیش از آن که لَب واکنی ـ شنیدم
وَ بافههای گیسَت را گشودم
پیش از آن که ببافیشان !
چشمانت شبِ بارانیست
که کشتیها در آن غرق میشوند
وَ تمامِ نوشتههای مرا
در آینهای بیخاطره
بَر باد میدهند !
******************
چهقدر به تو محتاجم !
هنگامی که فصلِ گریه میرسد،
چهقدرها که باید پیِ دستانت بگردم
در خیابانهای شلوغُ خیس...
گُلِ یاسِ دفترِ من !
دردِ دلْانگیزُ
عشقِ عظیمم !
****************
دوستت دارمُ
با تو لجْبازی نمیکنم !
مانندِ کودکان،
سَرِ ماهیها با تو قهر نخواهم کرد:
ماهیِ قرمز مالِ تو،
ماهیِ آبی مالِ من...
هر دو ماهی مالِ تو باشدُ
تو مالِ من !
من شاعرمُ تنها ثروتم
دفترِ شعرهایم
وَ چشمانِ زیبای توست !
****************
اگر نشانیاَم را بپُرسند،
میگویم:
تمامِ پیادهروهای جهان!
اگر گُذرنامه بخواهند،
چشمانِ تو را نشانشان میدهم !
میدانم که سفر کردن به دیارِ چشمانت،
حقِ طبیعیِ تمامِ مَردُمِ دُنیاست !
نزار قبانی
پارادوکس!
زیستن
سخت ساده است!
و
پیچیده نیز هم!
پ.ن: نمیدونم این شعر که قطعه ای از "چیدن سپیده دم" هست که با صدای شاملو ئه شعرای خودشه یا ترجمه ست.
فال ِ "آوای آزاد" !!
بذار تا برات بگم :
وقتی که فردا صب خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه
وقتی که صدای بوق ماشینا سکوت خیابونو بهم بزنه
وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
وقتی که فواره پارک با گلا و چمنا آب بازی کنه
وقتی صدای "بابا نان داد" بچه ها از پنجره کلاس شنیده بشه
وقتی که میوه فروش سر کوچه جلوی مغازه شو آب و جارو کنه
وقتی که اولین خمیر نونوائی با تن داغ تنور آشنا بشه
وقتی که اخبارگوی رادیو شروع کنه به خوندن دروغای رو کاغذ
و قتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز و بشنوی !
من
من تو انتهای این روزگار لعنتی دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم !
سعید قنبری
لحظه ای با من باش...

صبح چهارشنبه که می رفتم دفتر به اینا برخوردم! دیدم پای یه دیوار قدیمی، از شکاف سطح سیمانی قرن، گلهای آبی روئیده!!
پنج شنبه رفته بودیم دریا...
شریک لحظه های ثبت شده ام از یک روز کنار آبهای خزر باشید!

این هم دریا که سرش با هیچ سری سازگار نیست!

ما دو تا!!

در چند متری دریا هم میتونه کویر وجود داشته باشه! در حالیکه کافیه یه متر زمینو بکنی تا به آب برسی! کویری بر سطح آب!!

بدون شرح!!

این روزها که هوای اینجا گاهی آفتاب و گاهی ابره... وقتی خورشید میره پشت ابرا...


